|
|
ای کاش بودی تا ببینی چقدر در التهابم
نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم
و من باید هر شب خسته از گذشت روز
خمیده از خستگی ها
بی تاب از خمودگی ها
رنجور از بی تابی ها
و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد
اگر می بینی می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم
از آن روست که می دانم می خوانی
می دانم تو هستی،می شنوی ومی بینی
می دانم که تو در کنار منی!
شاید نه در فاصله ای نزدیک ، اما لا اقل آنقدر که ...
اصلا مهم نیست!!
کافیست لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهنم مرور کنم
می توانم ساعتها بنویسم
وبرای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقیست!
نترس،هنوز دیوانه نشده ام،اما فرصت دارم
برای دیوانگی
برای جاودانگی
برای فرزانگی
و من به حضور نزدیکم و به دیدار،و به کنار...
کنارم باش،حتی اگر از من دوری، عزیز دل
|
|
|
|